X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

ایمیل های بارانی

داستان های کوتاه ، دانلود آهنگ

درباره من
ایمیل های بارانی

من در اسفند ماه متولد شدم. گاه حس می کنم هزار اندیشه ی سرگشته در ذهنم به غوغا نشسته است. به دنیای موسیقی قدم می گذارم و لپ تاپ را روشن می کنم. موسیقی به دنیایم رنگ زیبایی می زند.. رنگی از مهر ، عشق و شادی.. با موسیقی قلم در دستم شکوفا می شود.. اندیشه هایم پر بار می شودو می نویسم ...

بایگانی
جدیدترین یادداشت‌ها
پیوندها
دانلود کتاب

تبادل لینک دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ جوک و اس ام اس - جوک و اس ام اس لوازم آرایشی .خرید پستی ادکلن. .خرید پستی گردنبند. .قیمت تلویزیون شهری. شارژ مستقیم ارزان - شارژ مشتقیم شارژ وایمکس شارژ رایتل پرداخت قبض ایرانسل فانی بافت مارشال ادد - افزایش اددلیست یاهو تبادل لینک رایگان - تبادل لینک رایگان و خودکار a href="http://efanet.ir" title="ساخت سایت" target="_blank">ساخت سایت
همکاری در فروش ساعت دریافت کد:

Chouk Cultural Center

فال حافظ



 محصولات دست ساز تو و ما - بهترین سایت فروش محصولات دست ساز



در این وب
در کل اینترنت

آمار
تعداد بازدیدکنندگان : 82879

داستان من

شنبه 30 مرداد 1395

امشب بارانها به قلبم خورده است...

صادق! امشب بارانها به قلبم خورده است. ترکش هزار زخم به قلبم نشسته و خونریز ست. اشک مدام از چشمانم می ریزد، شور اندوهم آنقدر هست که گاه چنگ در موهای پریشانم می کنم و لختی به فضای خالی خیره می شوم. امشب برای تو می نویسم،صادق، چون واقعا دردمندم و کسی نیست که با او حرف بزنم. با تو حرف می زنم چون تو هم مثل من زخم هایی در روحت داشتی که روحت را از درون چون خوره خورده بود. در کتابت نوشته بودی که چاره ی این دردها پناه بردن به افیون و مواد مخدره ست. اما دوست من ، می دانی من در زندگی افیون تازه ای پیدا کردم. من دردهایم را با موسیقی درمان می کنم. آره .. همه روزهایی که ابری و بارانی ام و گریز گاهی ندارم به موسیقی پناه می برم. آهنگ های سنتی و قدیمی را دوست دارم. هر بار ( کوچه بی کسی ) افتخاری را می گیرم و می گذارم که اشکها از چشمم جوانه بزند، بریزد، بپاشد..

موسیقی نغمه ایی ست که مرا به ملکوت می کشاند، من در افیون عشق فرو می روم و زیبایی موسیقی مرا از همه ی رنج هایم رهایی می دهد. یک پری افسونگر زیبا با موسیقی به درونم راه می یابد؛ به این پری قشنگ که موهای پریشانش تا کمرش می رسد یک قلم می دهم و می گویم: بنویس! پری می نویسد ، پری برایم از عشق می نویسد...

صادق! هیچ می دانی زندگی بوف کورت شبیه داستان زندگی من است؟ آری شبیه زندگی من است. تو محبوبی داشتی و من نیز محبوبی داشتم. محبوبت به تو جفا کرد، محبوب من هم جفا کرد! هردویمان یک سرنوشت را داشتیم. قهرمان داستان تو و من! صادق همه چیز یادم است. انگار همین دیروز پیش آمد. من بیشتر از 22 سال نداشتم که او را دیدم. اولین بار در نمایشگاه نقاشی با او آشنا شدم. وارد سالن بلندی شدم که دو طرفش با تابلو مزین شده بود. دو دختر ایستاده بودند که یکی از دیگری سنش کمتر نشان می دهد. مشغول تماشای نقاشی بودم که حس کردم کنارم شخصی ایستاده است،بوی عطر گل رز می آمد. سر برگرداندم. دختری بود که شالش را روی سر و شانه هایش رها کرده بود. زیبایی خاصی داشت و کلا آرایش نکرده بود. گفتم: خانم هاله حمیدی شما هستید؟ لبخند زد و در چشمانش برق خاصی درخشید. اضافه کردم: اسمتان را پایین اثرتان خواندم. با سر اشاره کرد که بله و به سرعت از کنارم گذشت. من به تماشای تابلوهایش مشغول شدم. الحق که تابلوهایش زیبا بود. بیشتر از رنگهای سرد مثل آبی و سبز استفاده کرده و به دریا علاقه نشان داده بود. جایی دریا را در دل خورشید گذاشته بود و رنگها را بدقت درهم تنیده بود..بعضی تابلوهایش سبک سورئالیسم داشت، مثل مشتی رنگ تکه تکه و مخلوط بود که درهم تنیده بودند؛ به سختی می شد از دل رنگها چیزی را درک کرد. لحظه ای بعد او برگشت. گفتم: آثار قشنگی دارید. منم نقاشم، منتها سیاه قلم کار می کنم، در ضمن شاعرم! کارت ویزیتم را به سویش دراز کردم. کارت را به آرامی گرفت و لبخند زد و تشکر کرد. اصلا انتظار نداشتم که دوباره ببینمش، اما چندی بعد کاملا اتفاقی او را در خیابان دیدم. مانتوی خاکستری و روسری سفید به سر داشت،بازم آرایش کمرنگی به چهره داشت. به من سلام نکرد اما مشخص بود منو شناخته و یک لبخند گوشه لبش دیده می شد. بعد از آن روز بود که من جذب هاله شدم. به نظر من او زیبایی خاصی داشت. هر دوی ما به نقاشی علاقه مند بودیم و این اشتراک فکری ما را بهم نزدیک می کرد. متوجه شدم که او هم یک کلاس نقاشی را اداره می کند. روزی به محل کارش رفتم. او از دیدنم حیرت کرده و گفت: در این مکان فقط از خانم ها ثبت نام می کنم! بعد کلاس را به دوستش سپرد و با من به دفتر او رفتیم. دفترش سالنی مبله بود با میز مدور شیشه ایی در وسط که چند مجله و کتاب به صورت پراکنده بر روی میز به چشم می خورد. روی مبل نشستم. رفت و با یک سینی و دو فنجان چای برگشت. رفتنش را دوست نداشتم. دلم نمی خواست که ترکم بکند. حس می کردم که وجودش مرا در افیون عشق فرو می برد. وجودش مرا سرشار از زندگی ، شادی و نشاط می کرد، حس زنده بودن به من می بخشید.. من آدم راحتی بودم.. برایم حرف زدن راجع به عشق او کار آسانی بود. اما در همان زمان که داشتم از عشق و علاقه ام به او حرف می زدم دستهایم می لرزید و قلبم به طپشی تند نشسته بود. حتم داشتم که رنگم که سفید بود مثل مرمر شده بود.. هاله شالش را مرتب کرد و به پشت انداخت و به من گفت: شما منو دوست دارید؟ بی اختیار گفتم: بله. من از وقتی شما را دیده ام به هیچ زن دیگری فکر نمی کنم. شما جاذبه ایی دارید که منو به خودش کشانده. نمی دانم چرا ، چطور برایم این عشق پیش آمده. اما به شما قلبم را تقدیم می کنم. باور کنید قلبم بی آلایش ترین و پاک ترین قلبهاست.

صادق باورت نمی شود که چقدر از آن زمان گذشته...اکنون که به خودم نگاه می کنم می بینم که چقدر در این سالها شکسته شده ام. ریش هایم سفید شده و موهایم به جو گندمی نشسته است. آن زمان من جوان بودم.. خیلی جوان.. صادق! افسوس که جوانی به سرعت طی می شود و برای ما فقط یک خاطره ی گنگ و مبهم از گذر زمان باقی می گذارد.

هاله آن روز در جوابم لبخندی تلخ زد. در لبخندش یک نکته ایی بود که آن را نمی گرفتم. به آرامی گفت: روی من حساب نکنید، من اهل عشق و عاشقی نیستم. دوباره نگاهش کردم.

_این یک خواستگاری رسمیه.. من از شما می خواهم همسر من بشید و من را خوشبخت کنید. هاله باز لبخند زد. بعد گفت: اجازه بدید من فکر کنم. اما احتمالا جواب شما منفیه. حالا من بر اثر هیجان و خشم ، اخم کرده بودم: چرا جوابتون منفیه؟ نگاهم کرد و جوابی نداد..چند سال به سرعت باد گذشت. من و هاله خیلی جاها با هم می رفتیم: پارک ، خیابان، گردش، کلاس نقاشی. توی کلاس های نقاشی ، هاله خودش را گم می کرد. محو نقاشی می شد، دستهایش به سرعت روی کاغذ می چرخید.. قلم را که بدست می گرفت، تصویر زیبایی را رقم می زد که چشم بیننده را خیره می کرد. هاله همیشه ساکت و آرام بود. دختری درونگرا ، متفکر ، اندیشمند، صادق و درست کردار.  همه تصور می کردند هاله نامزد منه و من همه جا هاله را معرفی می کردم. فکر می کردم دختری که اینطور بی پروا با من به بیرون می آید حتما با من ازدواج خواهد کرد..

این ادامه داشت صادق: دوستی ، عشق ، امید... اما تا روزی که من خبر ازدواج هاله را شنیدم.. باورم نمی شد که هاله ازدواج کرده.. پس من چی؟ من که دوستش داشتم. من عاشقش بودم.. چطور دلش آمده بود اصلا به من فکر نکند. کاش یک تلفن می زد. کاش می گفت که قصد ازدواج دارد. آخه بدون اینکه با من حرفی بزند.. خدای من چکار می خواستم بکنم؟

صادق باورت می شود که در خودم شکستم. آن هم چه شکستی.. باورت می شود که من دو بار قصد خودکشی داشتم؟ اما نشد. یک بار که رگ دستم را زدم نجاتم دادند و بعد من بودم که تصمیم گرفتم با رنج هایم زندگی کنم. باید در تار و پود زندگی ام رنج هایم را جا می دادم. از آن زمان آتلیه نقاشی ام پر بارتر شد. من دایم نقاشی می کردم و نقاشی می کردم. نقش هایی از دلم را می کشیدم.. نقش هایی سیاه ، درهم، کج و معوج.. که رنگ غم داشت و بوی بغض می داد..

صادق! تو در ماجرایت محبوبت را فاسق و جفا کار خوانده ای. اما من دلم نمی آید چنین الفاظی را به محبوبم نسبت بدهم. این الفاظ برای من عاشق ، غریب است!!  چطور دلت آمد محبوبت را بُکشی، تکه تکه کنی؟! صادق من هیچ کار نکردم! حتی دیگر هیچ شعری نگفتم! روزها گذشت، چشم به هم زدم 20 سال گذشت. هاله حالا 4 بچه داشت. من هرگز سعی نکردم او را ببینم. چهره ی او را خودم به شکل ذهنی نقاشی می کردم. روزها می نشستم و به چهره ی نقش شده او بر بوم نگاه می کردم و این شعر مشیری را زمزمه می کردم که :  فریدون ..خدا نخواست.. خدای من تو بودی.. چرا نخواست؟

 صادق همه ی این سالها ، تنها ، زندگی کردم؛ هیچ زنی جای او را برای من پر نمی کرد. مجرد ماندم، دلخوش بودم به اینکه چهره اش را نقاشی کنم. هر شب قلم بدست می گرفتم و طرح تازه ایی می می کشیدم. می گذاشتم موسیقی ، رنج ها و غم هایم را از درونم پاک کند. تا دیشب همه چیز به وفق همیشه بود.. اما دیشب وقتی داشتم فیلمی را می دیدم که شبیه زندگی من بود ناگهان یک صاعقه از مغزم گذشت و ویرانم کرد.. یک جرقه بود.. رعد و برق بود..  من از درک آنچه ناگهان حس کردم فلج شدم؛ از شدت فلاکت و ناراحتی نمی دانستم چکنم؟ سیگار پشت سیگار روشن کردم. اتاق پر از دود سیگار شده بود. کتاب خیامم پشت جلدش با آتش سیگار سوخت. بعد سرانجام سیگارم را در زیر سیگاری فشردم و بوف کور تو را از کتابخانه ام برداشتم. اکنون سایه ی همه ی دلخوشی هایم از روی زندگی تلخم کنار رفته بود..

محبوبم چند بچه داشت. با عشق جدیدش زندگی می کرد، می خندید ، شاد بود و من در اندیشه ی یک رویا ، همه زندگی ام را باخته بودم. فکر کردم که همه ی این سالها چه بوده ام؟ لولی وش مغموم؟ دلم خوش بوده است که عاشقم؟ همه اش همین؟ همه اش همین؟ صادق از خودم بیزارم. باور اولی است که از خودم ، منزجر شده ام!! لعنت به من...!

صادق امشب موسیقی را روشن کردم ، اگر قرار باشد من خودکشی کنم هرگز با گاز خودکشی نخواهم کرد.از بوی گاز متنفرم. راستی چطور دلت آمد با گاز خودکشی کنی صادق؟ حیف تو نبود؟ صادق! من با موسیقی به آرامش می رسم.. بگذار موسیقی به من بتابد. بگذار امواجش مرا در بر بگیرد. چی؟ پرسیدی مگر موسیقی تابیدنی است؟ خوب آره. به هاله های درونم می تابد. به عمق وجودم ، به اعماق درونم دست پیدا می کند. صبر کن آهنگ ( بوی پیراهن ) مجید انتظامی را بگذارم... همیشه با این موسیقی اشک می ریزم. دوست دارم هنگامی که می میرم با همین موسیقی از دنیا بروم... من با خواب آورها خودم را خواهم کشت.. اما قبلش باید از آن زن انتقام بگیرم. بله. آن زن که در دلش به من خندید..! از آن زن انتقام خواهم گرفت. اگر خودکشی کنم آن زن از اعمال خودش پشیمان می شود. کافی است که برایش نامه ایی بنویسم و بنویسم که مقصر مرگ من تو هستی. نامه را برایش پست می کنم یا نه ، بالای سرم می گذارم.

این نامه، امضایش کردم. خوب صادق حالا چکار کنم؟ مثل تو شیر گاز را باز کنم؟ از این راه متنفرم اما راه دیگری ندارم. بگذار پنجره را ببندم. همسایه ها هرگز به مرگ ناگهانی من پی نمی برند چون صدای ضبطم بلند است. ضبطم حالا حالا ها می خواند. اینم گاز.. اه.. چه بوی نفرت انگیزی.. نفسم از الان تنگ شده.. چرا خواب آورها را نخورده ام؟ مختاباد چقدر قشنگ می خواند: چشمت می خواند مرا ... عاشق می داند مرا.. ترسم این عشق رها .. در خون غلتاند مرا... صادق افیون موسیقی مرا در خود غرق کرده است. به نوای زیبایش گوش کن. تو هم می شنوی؟ آه. دارد دقایق آخر زندگی ام با موسیقی تمام می شود. صادق دارد نفسم می گیرد. دیگه نفس کشیدن برام سخته. سرم درد می کند.. چرا اینطوری شدم؟ خدایا توهم برم داشته.. ضبط چرا اینطوری می خونه؟ اکسیژن می خوام.. اما باید بمیرم.. خدایا پری!! اون برگشته! موهایش را ببین تا شانه اش ریخته است. دارد می نویسد، صادق من این سالها تنها نبوده ام، پری همیشه با من بوده، من به عشق پری زندگی کرده ام. چی؟ پری نوشته هایش را برای من بالا گرفته. چی؟ خدای من. پری راست می گوید..خدایا اگر بمیرم، هاله زندگی اش تباه می شود، یک عمر خودش را سرزنش خواهد کرد. باید زنده بمانم.. برای خوشبختی هاله هم که شده باید زنده بمانم! باید بلند شم اما خدایا چرا قدرت حرکت ندارم؟ یعنی محکوم به مرگ شدم؟ نکنه ُمردم؟ یکی ضبطو خاموش کنه. صدای خواننده رفته روی مخم! دارم دیوونه می شم. خدایا! چه صدایی است؟ دارم بیهوش می شم..چرا هوا نیست؟ شیشه؟ صدای شکستن شیشه؟ یعنی چی؟ من چرا جلو می رم. کی منو می کشد؟ آخ.. خدایا توهم دارم، لحظه های آخر زندگی ام هست. پری رفته.. خدایا پری برگرد..آویزونم انگار. هوا‍؟ هوای تازه؟ صدایی بلند ، امرانه می گوید: یالا نفس بکش مرتیکه ی دیوونه! تند تند نفس می کشم. صدای زمخت و کلفتش را می شنوم: شانس آوردی که صدای ضبطت مرا به اینجا کشاند.. می خواهم داد بزنم اما نفس ندارم. بی اختیار قطره اشکم از گوشه ی چشم می ریزد، صدایی در درونم می گوید: هاله! چرا من انتخابت نبودم!  مهناز پارسا

 

 

 

 

برچسب‌ها: داستان کوتاه من
0 نظر شنبه 30 مرداد 1395 , 13:00
♫♫ همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه
راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه
واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز
با صدای ساز خسته تر کنم گلو ی آواز
منو تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم
بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه
قصه ی مرگ وجدایی تو کتابا جا می مونه
نگو عمرمون تموم شد
نگو دیگه همدمی نیست
بیا فردا رو بسازیم
اینکه فرصت کمی نیست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز
تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه
راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه
واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز
با صدای ساز خسته تر کنم گلو ی آواز
منو تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم
بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه قصه ی مرگ وجدایی تو کتابا جا می مونه
نگو عمرمون تموم شد
بعد از این دیگه غمی نیست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز

زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز

مرجع : http://www.irmp3.ir

برچسب‌ها: متن آهنگ
1 نظر یکشنبه 24 مرداد 1395 , 19:36
0 نظر یکشنبه 24 مرداد 1395 , 19:33

زندگی زیباتر می شود..

سه‌شنبه 19 مرداد 1395

 زندگی با موسیقی و هنر زیباتر می شود. هنر به زندگی رنگی تازه می زند، هنر باعث می شود که نگاهی دیگر گونه به زندگی بیندازیم. گاه زندگی اینقدر نامساعد و ناسازگار است که ما آدم ها به خیال پردازی و تخیل روی می آوریم. البته که غرق شدن در تخیلات و دور شدن از واقعیات زندگی کاری اشتباه است. ولی گاهی اگر از مشکلات و رنج ها گریزی بزنیم و با موسیقی ، شعر ، داستان  و...سرگرم شویم دنیا زیباتر می شود. عشق هم به زندگی رنگی طلایی و درخشان می زند. نباید هر وقت اسم عشق را شنیدیم به عشق های مجازی و زمینی فکر کنیم. مصدایق عشق را می شود در رزمندگانی دید که  در راه هدفشان از جان و دل خود مایه گذاشتند.

این روزا تابستانی است ولی به نظرم پاییز در کمین است و من ناخود آگاه به پاییز فکر می کنم. به زمانی که برگها طلایی و ارغوانی می شود و بر زمین می ریزد.. نمی دونم یک رویای دور از گذشته مرا صدا می زند...رویای زندگی..


برچسب‌ها: دل نوشته ها
0 نظر سه‌شنبه 19 مرداد 1395 , 12:53

نوشته ی من برای یه دوست ناشناس

سه‌شنبه 12 مرداد 1395

سلام. دوستی که لطف کرده و برای من در بخش پیام ، مطلب زیبایی در خصوص " بهترین سخن "نوشته بودید. به وب شما آمدم. متاسفانه من نتوانستم پیامی برای شما بگذارم. مثل اینکه امکان گذاشتن پیام نیست. می خواستم از شما تشکر کنم. خیلی ممنونم از حضور پرمهر  شما ، جمله ی زیبایی که در وب خود نوشته اید:

"سلام . حرف هایی هستند که گاهی می توان آن ها را به شکلی بهتر بیان کرد. خواستیم که پیام آور «بهترین سخن» در در وبلاگی بی ریا باشیم؛ و وقتی از کتابی که خود بهترین سخن ها را آورده، اسمی را برای وبلاگمان خواستیم، چنین جوابمان داد: وَ قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ «أَحْسَنُ»... به بندگانم بگو: بهترین سخن را بگویید..."

بسیار عالی دوست عزیز. تشکر از شما.

برگفته از وبلاگ سخن:

http://ahsan.roomfa.com

برچسب‌ها: نوشته های طلایی دیگران
0 نظر سه‌شنبه 12 مرداد 1395 , 00:58